بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

گل پسرم بردیا

به نام خدا.... بردیای نازنینم ... عمر و نفس مامان... که چند روز پیش یه کم سرما خوردی و مریض احوال شدی... و طبق معمول بعد از هر سرما خوردگی هم یه تب خال میزنی که حالمو میگیری شدیییییییید... ولی با تب خال کوچولو هم خوشگلی عمرم... به دنبال این سرماخوردگی کلا اشتها رو فراموش کردی و دست به اعتصاب غذا زدی... منم که عادت ندارم اینطوری ببینمت... قاشق به دست دنبالتم تا ریزه ریزه غذا بخوری... گاهی هم از بابایی و آهنگهای شاد و جوجو و پیشی و آب بازی و یخ بازی کمک میگیریم...  خواهش میکنم زود خوب شو ...  بردیا خوش اشتهاش خوبه ... یه سری کلمات مریخی میگی ...  مثلا موقع خوندن شعر یه توپ دارم قلقلیه... قلقلی رو یه چیزی میگی که میخوام...
30 مهر 1391

...

به نام خدا... بردیای از گل بهترم... شرمنده میکنی مادرررررر.. انقدر بوسه بارونم نکن.... تا میگم بردیا مامانو بوس کن... پشت سر هم و رگباری برام بوس میفرستی... چقدر خشمزه...  خیلی زبل شدی... یه وقتایی از همین بوس کردنا برای پیش بردن کارایی که بهت اجاره نمیدم انجام بدی... استفاده میکنی البته عمه فرشته و بابایی هم بی نصیب نیستن ازین بوسه های خوشگل... وااااای خدای من... لذتی بالاتر ازین هست  که : وقتی میگم : بردیا عشق مامان کیه؟   دست توپولو و خوشگل و خوردنی خودتو محکم و چندین بار میزنی رو سینت و میگی : من من میگم: بردیا نی نی خوشگل مامان کیه؟ میگی من من میدونی  و میبینی که چقدر ذوق میکنم ...ازین...
22 مهر 1391

امان از دست بردیا...

به نام خدا.. خدایی که به همه مامان و باباهایی که یه بچه ی خوشمزه ی نو پا دارن یه انرژی مضاعف و یه صبر بزرگ میده...  اگه این طور نباشه مامان و بابا.. مخصوصا مامان  باید سر به کوه و بیابون بذاره.. .  با شکایت و گله آغاز کردم بردیا جونم... مامان و ببخش...  خییییییییییلی شلوغ میکنی جان مادررررررررررر گیر دادن ها... داد و فریاد ها....  لجبازی ها....  کم خوابی ها....  بدو بدو کردن هات تمومی نداره عزیزم... حاضرم کل خونه رو با ریخت و پاش هات دگرگون کنی... منم هزار بار جمعشون کنم و تو دوباره از نو... ولی تو... ازم نخوای که یه بستنی کیم بهت بدم تا تو در حال قدم زدن تو خونه بخوریش... (...
17 مهر 1391

تولد بابایی و 16 ماهگی...

به نام خدا.. یه ماه دیگه گذشت بردیا جونم... یک ماهی که به اندازه ی کل این 16 ماه ازم انرژی گرفت... به اندازه ی کل این 16 ماه شلوغ کاری کردی و منم دنبالت در حال جمع و جور کردن... ١٦ ماهگیت مبارک پسرک شیرین و خوشمزه ... دیگه چسب زدن و طناب کشی کابینت ها جواب نمیده... با پشتکار تموم  همه رو باز میکنی... یه دندون خوشگل هم به جمع دندونای تر و تمیزی که هر شب با کلی مکافات مسواکشون میزینیم اضافه شده... حالا دیگه تقریبا دندونات یه نظمی دارن!!! ٤ تا از دندونای جلویی پایین و ٤ تا بالا... یه فاصله بینشون... بعد هم دندونای آسیا... روی هم میشه ١٢ تا... این روزا که مامان بزرگ اینا در حال اسباب کشی هستن... تو هم تا تونستی در ریخت و پاش به...
9 مهر 1391

صبح است اول مهر..

به نام خدا... اول مهر همیشه حال و هوای خاصی داره...  حتی اگه سالها از دانش آموز بودن و کلاس بندی وبه صف ایستادن گذشته باشه... حتی اگه چند سالی از انتخاب واحد دانشگاه و کلاس رفتن و نرفتن ها ی دوران دانشجویی گذشته باشه... و هر چقدر هم که با اون دوران فاصله میگیری بیشتر دلت هوای اون روزا رو میکنه... بردیا جونم... کی میشه این مطالب و بخونی و بگی: آره...  مامانم راست میگفتا!!!! عزیز دلم باشم و مدرسه رفتنت رو ببینم.... اول مهر 97... شایدم 96(پیش دبستانی)... شایدم زودتر!!!! (انقدر که این نظام آموزشی ما در حال تغیییره) تصورت میکنم: یه کوله پشتی به پشت...حتما توش پر از خوراکی... احتمالا خواب آلو هم هستی...&nbs...
1 مهر 1391
1